تبلیغات
دل نوشته های یه دل شکسته.....!!

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان كرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا بركشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم
با كلیدی آشنا بازش كنید
كودك دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنید
پر كن این پیمانه را ای هم نفس
پر كن این پیمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
رنگ چشمش كی مرا پا بند كرد
آتشی كز دیدگانش سر كشید
این دل دیوانه را دربند كرد
از لبانش كی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم كی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه میدانم سر انگشتش چه كرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم كه این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنكه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كرد چه می دانم كه بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پركن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را




جمعه 5 اسفند 1390 | نظرات ()