تبلیغات
دل نوشته های یه دل شکسته.....!!
دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی،
گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛
گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛
مدتی است که روزها، سرد گذشته؛از سردی هوا، آب چشمه ی عشقت یخ بسته؛
رگهای قلبم بی آب است به یک کویر خشک رسیدن هم بهتر از باریدن باران است؛
فصل عشق تو، رو به خزان است با تو بودن مثل رفتن به سوی یک کلبه ی بی نام و نشان است؛
بی خیال، از عشق نگو برایم بهانه ات را بیاور که منتظر شنیدن آنم؛
تو هنوز کتاب عشق را نخوانده ای و آمده ای به سراغ صفحه آخرش،
هنوز باران عشق را ندیده ای و زیر آسمان آفتابی نشسته ای به انتظار باریدنش؛
اول بیا و بعد بگو میخواهی بروی تو هنوز نیامده داری میروی؛
اگر این است امروز تو ،وای به حال فردایت دیگر حوصله ندارم سر کنم با غمهایت؛
بارها رفتی و خودم آمدم به سراغت، اینبار دگر حتی نمینشینم چشم به راهت؛
باور اینکه تو از خوبها نیستی برایت بسی دشوار است اما این دست خودت نیست تو همینی؛
دیدنت حالم را خراب میکند ،زین پس به جای تو با تنهایی قرار میگذارم،
اینگونه قلبم با تنهایی روزهایش را فردا میکند؛
دلت به حالم نسوزد،اینک این حال من است که سوخته، چشمهای خیسم،
به انتهای جاده ای که تو را در آن ندارد چشم دوخته و میشمارد
ثانیه هایی که از رویاهایم فراری اند؛
به جای نفس آه میکشم و به جای غم حسرت میخورم ؛خاطره هایم را جا میگذارم
و دیگر جای قدمهایت پا نمیگذارم



یکشنبه 5 شهریور 1391 | نظرات ()
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو



یکشنبه 5 شهریور 1391 | نظرات ()
از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او راکه خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کند برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه…!!نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زمان آن برسد



یکشنبه 5 شهریور 1391 | نظرات ()

  چه شبهایی با رویای تو خوابیدم

                                                    نفهمیدی

           چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود

                                                   نمیشنیدی

         چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

 

        از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

 

          چه شبهایی با شب گردی

                      شبو تا صبح می بردم

              نبودی ماه جون می داد

                                         نبودی بی تو میمردم

             چه شبهایی دعا کردم یه کم

                 این فاصله کم شه

 

              یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

 

 

     توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من

 

          چه قدر جای تو خالی بود

                      چه شبهای بدی بودن

    

    گذشتن    عمرو بردن

                             حالا من موندم و  حسرت

 

           چه قدر بی رحمه این دنیا

 

               به این تقدیر بد لعنت...............




دوشنبه 26 تیر 1391 | نظرات ()

نمیتونم بشنومت از این و اون 
ببینم عکستو تو آلبوم عکس دیگرون 
نمی تونم ببینم با همه مهربونیتو 
با منی که عمریه دیوونتم نامهربون


با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟

دیگه طاقت ندارم تو رویای کسی باشی
دنیای منی محاله دنیای کسی باشی

 

عمریه داد می زنم زیبا فقط مال منه 
نمی تونم ببینم تو زیبای کسی باشی
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟

 

دیگه طاقت ندارم زیبا چه قدر سفر میری ؟
به خدا رو کره زمین باشی هدر میری 
می دونم توی قایم موشک تلخ روزگار 
یه روز از دست چشای این دیوونه در می ری

 

با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
دیگه طاقت ندارم همه تو رو نشون میدن 
وقتی که می بیننت دستاشونو تکون میدن

 

قیمت ناز نگات هر چی باشه من می خرم 
بقیه رد می شن و همه می گن گرون میدن 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟

 

دیگه طاقت ندارم توام من و دوس نداری 
خودتم از همه بیشتر من و تنها می ذاری 
می دونی نه روزگار نه مردمش نه تو نه عشق 
قدیما به این می گفتن غریبی بدبیاری

 

با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟

دیگه طاقت ندارم بخونمت تو هر غزل 
گل ارکیده بیارن واسه تو بغل بغل


تو که بهتر می دونی هیچ کس دیگه نمی گفت 
به چشای مثل ماه نازنین تو عسل 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟


دیگه طاقت ندارم پروانه هات فراوونن 
اونا از دیوونگیم بی خبرن نمی دونن 
اما من یه روز میام انقده فریاد می زنم 
تا برن تمام عاشقایی که تو میدونن


با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
دیگه طاقت ندارم بپیچه موجای صدات 
کسی عکسی داشته باشه از طلوع خنده هات


نمی خوام حتی کسی یه شاخه گل بهت بده 
همه ی گلا رو من یه روز می ریزم زیر پات 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟


دیگه طاقت ندارم همه تو رو طلب کنن 
از آتیش عشق تو یا بسوزن یا تب کنن 
مگه من مرده باشم که بذارم چند تا دیگه 
روزشونو به هوای دیدن تو شب کنن


با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟
دیگه طاقت ندارم ببینمت با دیگری 
دسای کسی باشه تو اون دسای مرمری


نمی تونم ببینم من دیوونت باشم و تو 
بی تفاوت از کنار یه دیوونه بگذری 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟


دیگه طاقت ندارم دنیا برام جهنمه 
عکساتو همیشه می بینم توی دستای همه 
تو بیا و محض خاطر کسی که دوس داری 
بگو که عاشق تر از هر کسی که دیدی مریمه


با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
دیگه طاقت ندارم به خیلیا دس میدی 
خیلی راحت با غریبه آشناها دس میدی


می دونم اگه یه ذره دیگه ایراد بگیرم 
همه ی شعرا و نامه های من رو پس میدی 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟


دیگه طاقت ندارم دلم برات تنگ شده 
غم تو رو شونه هام یه کوهی از سنگ شده 
تو صدات یه چیزیه خیلی من و می ترسونه


حتی بهم می گه مهر تو کمرنگ شده 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
دیگه طاقت ندارم تو نمی خوای ببینمت


گل من فک می کنی می خوام بیام بچینمت 
دوس دارم یه وقت کوتاه بذاری برای من 
توی لحظه های فیروزه ای و ناب و کمت 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم


تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
دیگه طاقت ندارم دلم یه گوله آتیشه 
گل من تو هم که دائم می گی اینجور نمیشه 
حق داری من دیوونم تو که گناهی نداری


نمی تونی بسوزی پای یه عاشق همیشه 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟
دیگه هم تو کار داری هم ماجرا طولانیه


هوای چشم منم ابریه و طوفانیه 
زیبا جون اگر یه وقت حرفی زدم به دل نگیر 
اوج دیوونگیا تو بیتای پایانیه 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم


تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
شنیدم امسال دیگه می خوای بیای تولدم 
کلی شرمنده ی این حرفایی که زدم شدم 
چه بیای و چه نیای من همیشه شرمندتم


همیشه مزاحم اخم و نگاه و خندتم 
می دونی عاشقتم به این دلیله که همش
نگران حالا و گذشته و آیندتم 
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم


تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟
زیبا جون اینو بذار تو برگه های چکنویس
نمی گم نخون بخونو بعدشم روش بنویس
اگه خوب نگاه کنی می بینی که مونده رو اون


رد اشک دو تا چشم عاشق و ابری و خیس
با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ 
زیبا جون من و ببخش عاشقتم اما بدم


توی این دنیا فقط دیوونگی رو بلدم 
من میمیرم واسه هر چی که بگی هر چی بخوای 
به دلت نگیر که این حرف و یه عالمه زدم

با همه می بینمت با همه کس به جز خودم 
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم…؟


مریم حیدر زاده





یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات ()

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازش خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت

گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد

اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود

قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس

که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن

یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار
نمیشه زخمی نشد از بازیهای روزگار

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه

کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از باز یای تلخ روزگار

مریم حیدر زاده




یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات ()

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

فروغ فرخزاد

اهواز – مهر ماه ۱۳۳۳




یکشنبه 25 تیر 1391 | نظرات ()



هر روز به نبودنت لبخند میزنم... 
هر روز تو مسیر تکراری خاطره ها قدم میزنم... 
سردم میشه ... اما لبخند میزنم... 
میون آدم های زندگیم گم میشی ... غریبه میشی 
و باز بین پنهانی ترین ماجراهای قلبم پیدا میشی 
من هر روز به عبور مغرور تو نگاه میکنم و لبخند میزنم 
ثانیه های ساعت اتاقم لخظه های محاکمه است... 
دیگه اشک های بی گناهی مدرک معتبری نیست

کسی پرسید : او (( تو )) را از دست داد یا تو (( او )) را ؟ 

و من در جوابش فقط لبخند میزنم...  



شنبه 24 تیر 1391 | نظرات ()
http://fotos.persiangig.com/AllFoto.ir/FotoPic.ir/Fotos.Blogfa.Com/Pics.3/AllFoto.ir_681.jpg

 

 
تمام عشق ات
به تمامی
به من هجوم آورده

تمام عشقی که
نداشتم ات هرگز
و دارم اش همیشه

تمام عاشقانه های زمین به من هجوم آورده اند
و من
بی سلاح
بی دفاع
به روزهای بی بوسه ای فکر می کنم
که رفتن ات نصیب ام کرد

نمیگویم برگرد
که خود رفته را برگرد گفتن نابجاست
می گویم
تو نبض همه ی زایش های منی
هجوم بی امان ات را
به تسلیم بی امان ام نظاره کن



دوشنبه 19 تیر 1391 | نظرات ()
زن کــ ــه باشــ ــی

گــ ــاهـــی کــ ـم میاوری

دســ ــت هایی را کــ ـه

مــ ــردانگی شان امــ ـنیت میاورد

و شــ ــانه هایــ ـی را کــ ــه

اســ ـتحــکام اغـــ ـوششــان

لـــ ـمس ارامــ ـش را

بـــ همـــ ــراه دارد

دســـ ــت خودت نیســـ ـت

زن کـــ ــه باشـــ ــی

گــ ــاهی دوســـ ـت داری

تکــ ــیه بدهـــ ـی

پنـــ ـاه ببـــ ـری

ضـــ ــعیف باشــ ـی

دســ ـت خودت نیســ ـت

زن کـــ ـه باشــ ـی

گهگــ ـاه حریصــ ــانه بو میکــ ـنی

دســـ ـتهایت را

شـــ ـاید

عـــ ـطر تلــ ـخ و گـــس مـــ ـردانه اش

لابـــ ـه لای انگــ ـشتانت

باقــ ـی مانده باشـــــد

زن کــ ـه باشــــ ـی گاهــ ـی میزنـــ ـی زیر گریـــه

کـــ ـه دلـــ ـش بلرزد و صــ ــدایت کــ ــند بانـــــو...

دســ ـت خودت نیســ ـت

زن کـــ ـه باشـــ ـی

گــ ـاهــــی رهــ ـایـــش میکــ ـنی

و پشــ ـت ســـرش ابــــ میریزی

و قــــ ـناعت میکــ ـنی به رویــــای حضـــ ـورش

به امیــــ ـد اینـــکـ ـه

او

خوشـــ ـبخت باشـــ ـد

زن کـــ ـه باشــ ـی

همـــ ـه ی دیوانگـــ ـی های عالــــم را بلـــدی

میتوانـــ ـی زیر لبــ ترانه بخوانـــ ـی و اشـــ ـپزی کنـــی

میتوانـــ ـی جــ ــلوی اینـــ ـه موهــ ـایت را شــ ـانه کــنـــ ـی و حــــــس کنی نگـــ ـاهش را

میتوانــــ ـی ساعـــ ـت ها به امـــیــ ـد گـــ ــره خوردن شالـــ دور گردنـــش ببافـــی و در هــ ــر رج بوســ ـه

بکــ ـاری برای روزهای مبــ ـادا کــ ـه کنــارش نیســـ ـتی...

زن کــ ـه باشــ ـی باید صـــ ـبور باشی مــ ـدارا کنی و با همــ ـه ی بغــ ـضت لبخند بزنی

زن کــ ــه باشی...

هــ ــزار بار هم کــ ـه بگویــد دوســـ ــتت دارد...

باز هم خواهــ ـی پرسی دوســ ـتم داری؟

و ته دلــت همیــ ــشه خواهـــ ـد لرزید

زن کـــ ـه باشــ ـی هــ ـر چــ ـقدر هم کــ ـه زیبا باشی نـــ ـگران زیباترهایی میشــ ـوی که شــــاید

عاشقــش شوند

زن کـــ ـه باشـــ ـی هروقتــــ صــ ـدایت میکـــ ـند خوشــ ـگلکم

خــ ـدارا شــ ـکر میکنی کــ ــه در چشمــ ـان او زیبـــایی

دســ ـت خودت نیســـ ـت

زن کــ ـه باشـــ ـی

همـــ ـه ی دیوانگــ ــی های عالــــم را بلـــ ـدی...

 




چهارشنبه 24 خرداد 1391 | نظرات ()

دلم بدجوری گرفته..

هر طرف که نگاه میکنم تو رو میبینم..

عطرتو حس میکنم و صداتو میشنوم..

اما تو هیچ وقت نیستی...

میترسم دستاتو تو دستم بگیرم..

میترسم بلور انگشتاتو بشکنم...

می ترسم تو هم مثل من بوی تنهایی و غربت بگیری..

می ترسم این بغض هزار ساله به تو هم سرایت کنه...

من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم..

می ترسم تو بری و من نمیرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!!

مثل تموم شبهایی که گذشت..!!

مثل تموم شبهایی که بدون تو خواهند اومد...!!

روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تیره تر شده..

تنها یادت هست که امیدسپیده ای هرگز نیومده رو تو دلم زنده نگه میداره...

دیگه زیر بارون خیس نمیشم..!!

یاد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه..

من و ببخش که هنوز ازت پرم ..

که هنوز نمیتونم ازت دل ببرم..

راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنیدن اسمش هم بغض گلوتو بگیره؟؟

تا به حال شده اون قدر بخوای برای یه نفر بمیری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟

یا شده دلت بخواد زمین و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خیره شده لحظه ای بیشتر باقی بمونه؟؟

میدونی...

من عاشقم چون فقط یه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر..

چون همیشه قلبم واسه یه نفر زد (واسه تو)...

میدونی...

تو هیچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..

اشکمو ببینی..

صدامو نشنیدی..

صدایی که خودت خفش کردی..

صدایی که یه روز بهت میگفت دوست دارم عشق من پاک بود..

عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم..

اما هیچ وقت نفهمیدی..

اما بازم میخوام از تو بنویسم ..

میدونی چرا؟؟

چون اول و اخر لحظه هام تویی...

بذار همیشه پریشونت بمونم میذاری که ؟؟

تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم




دوشنبه 21 فروردین 1391 | نظرات ()

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

 

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشین او خوشتر

 

پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او سحر کردم

شبهای دگر که رفته عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

 

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

 

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی داد

هرجا که نشست بی تامل گفت:

(او یک زن ساده لوح عادی بود)

 

می سوزم از این دوروئی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم

 

رو، پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

 

عشقی که ترا نثاره ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

شورنده تر آذری بخواهم یافت

 

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویائی

هرگز نبرد ز دیگان خوابم

 

دیگر به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

 

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

 

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز




شنبه 19 فروردین 1391 | نظرات ()

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ، هست

حرف هست

عشق هست

بغض هست

درد هست !!!

اما ...

چه بگویم وقتی

نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است

نه در روزهایت تلاش ِ داشتن ِ همیشگی ِ من ...!

گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم

گمان مبر که همیشه عاشقانه می نویسم و می خوانمت

عشق ...

به زخم که برسد ، سکوت می شود ....

زخم که عمیق شود ، بیداری ِ دل ، درد دارد ....!

من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم


دارم

سکوت

می شوم ....


با من از عشق چیزی بگو

پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود ...!




چهارشنبه 2 فروردین 1391 | نظرات ()

دیگر نه حافظ فالم رامی گوید ؛
نه سعدی سفرنامه ام را می داند ؛
نه فردوسی شاهنامه ام را می نویسد ؛
نه محتشم مرثیه برایم می خواند ؛
نه مشیری به کارم می آید ؛
نه رهی راهیم می کند ؛
نه فروغ روشنی به لحظه هایم می دهد ؛
نه بهار زندگیم را پر شکوفه می کند ؛
نه ...

دیگر هیچ خواننده ای ترانه ی عشق مرا با نام تـــو نمی خواند ...!

نگاهم به زمان نیامدنت خشک شده ...!
باران حضورت را با کدام نماز استغاثه کنم ...!

چقدر بنویسم ؛
به چه زبانی بگویم دوستت دارم تا بفهمی ...!
تا کجا فریاد بزنم که اینگونه گنگ و گیج مرا نگاه نکنی ...!

اینبار دیگر بفهم ...!
با تـــو هستم ...!
آری تـــو ...!

دیوانه ام کردی ...!
دوســـتـــت دارم ...!




چهارشنبه 2 فروردین 1391 | نظرات ()
ای ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها كه از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره میكنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد كنید
دامن از غمش پر از ستاره میكنم
با دلی كه بویی از وفا نبرده است
جور بیكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیركانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام كه در میان این سطور
جستجو كنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساكنان خاك
كاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نیست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا كنم
ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان كجاست ؟



جمعه 5 اسفند 1390 | نظرات ()